شـعـر زیبـای مـولـانـا
بشنو از نی چون حکایت میکند از جداییها شکایت میکند
کز نیستان تا مرا ببریدهاند در نفیرمـ مرد و زن نالیدهاند
سینه خواهمـ شرحه شرحه از فراق تا بگویمـ شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش بازجوید روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتی نالـان شدمـ جفت بدحالـان و خوشحالـان شدمـ
هر کسی از ظن خود شد یار من از درون من بجست اسرار من
سر من از نالهی من دور نیست لیک چشمـ و گوش را آن نور نیست
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست لیک کس را دید جان دستور نیست
آتش است این بانگ نای و نیست باد هر که این آتش ندارد نیست باد
آتش عشق است کاندر نی فتاد جوشش عشق است کاندر میفتاد
نی حریف هر که از یاری برید پردههـایش پردههای ما درید
همچو نی زهری و تریاقی که دید؟ همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟
نی حدیث راه پرخون میکند قصههای عشق مجنون میکند
محرمـ این هوش جز بیهوش نیست مر زبان را مشتری جز گوش نیست
در غمـ ما روزها بیگاه شد روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو: "رو باک نیست تو بمانای آنک چون تو پاک نیست"
هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد هرکه بیروزیست روزش دیر شد
درنیابد حال پخته هیچ خامـ پس سخن کوتاه باید_ والسلـامـ
فـرسـتنده: مديــر سـايـت| تـاريخ ارسـال: 1387/10/5 | تعـداد بازديـد: 1137
لـغـتنــامــه:
با بيـش از
64.000
لغت و اصطلـــاح
[بازگشـت به بـالـا]
[چــاپ]
[ارسـال بـراي دوسـتـان]
لينـكهـاي مرتبـط: [ساير مقــالــات] - [عضـويـت در خبـرنـامـه]





[
[
[
